تبليغاتX
انجمن عکاسان زرقان
ما محرمان خلوت انسیم غم مخور / با یار آشنا سخن آشنا بگو
با سلام

انجمن عکاسان زرقان از سرور بلاگفا به ایران بلاگ انتقال یافت

آدرس جدید

+ نوشته شده در  89/06/28ساعت 0:27  توسط دبیر وبلاگ  | 


+ نوشته شده در  89/06/28ساعت 0:15  توسط دبیر وبلاگ  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/06/26ساعت 17:43  توسط دبیر وبلاگ  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/05/31ساعت 9:30  توسط دبیر وبلاگ  | 

 

گزارشی از سفر انجمن به برو جن و یا سوج

صبح روز چهارشنه 16/5/89 . بنا را بر آن گذاشتیم که این هفته برای تماشای طبیعت بکر خداوند و به بهانه عکاسی به سمت بروجن حرکت کنیم . تو نیز در این سفر همراه ما شو اگر چه آنچه که برای تو مسافر  عاشق نقل می شود ، حتی احساسی از نسیم زیبایی که صورت هر انسان نظاره گر جمال خداوندی را نوازش می کند ، بیان نخواهد کرد ، البته زبان قاصر من نیز مزید بر علت خواهد شد . تا به حال شده که در جمعی قرار بگیری که یکدستی و بهانه حضور خداوند را در آن احساس کنی ؟ من در تک تک ثانیه هایی که مثل برق و باد از روی ساعت های مچیمان بیتابی می کردند تا سریعتر دستهایمان را از سر شادی دائما به هم بکوبند احساس می کردم که شادی و شادمانی از آن کسانیست که معتقدند هر آنچه از سوی خداوند می رسد نیکوست .  هنوز آفتاب نزده از زرقان به سمت شیراز و بعد از آن به سمت یاسوج با مینی بوس آبی آسمانی دربستی که انگار می رفت تجربه ای روحانی را برای ما رقم بزند حرکت کردیم . هرچه  به خنکای یاسوج نزدیکتر می شدیم حس زیبایی که خداوند برای فرد فرد عکاسان انجمن  عکس زرقان آفریده بود افزود می شد . روز اول بعد از عبور از شهر یاسوج به منطقه کاکون برای عکسبرداری رفتیم . عکس گرفتن بهانه ای بود تا فقط افراد گروه حرکت را آغاز کنند ، تا هرکدام به دنبال سوژه ای که گمشده شان را در آن پیدا کنند ، بگردند . به خدا گفتم که ما دنبال چه می گردیم ؟ با سکوتی معنا دار جوابی سنگین داد . شاید من به دنبال خودم می گردم . می دانستم که کجا و چه می خواهم اما نه می توانستم آن را بیان کنم و نه اینکه  آن را به تصویر بکشم . به همین خاطر در باغهای سیب و روستاییان با صفا مشغول شدیم . در ماه مرداد سیب های تابستانه چیده شده و سیب های پاییزه با عطر دیوانه کننده ای نظر هر بیننده ای را به خود جلب می کردند . نهار خوردیم  و به راه افتادیم . اگر چه که نمی دانستیم به کجا می خواهیم برویم اما چون که حسی روحانی ما را رهنمون می کرد پس بدون کوچکترین نگرانی به سوی آنچه که خاطره ی خوش می نامندش حرکت می کردیم . روستای کریک . بع از عبور از گردنه ها و پیمودن مسافت بسیار زیاد در راه سی سخت بچه ها به اتفاق نظر دادند که در کنار شالیزارهایی که بوی برنجشان حتی سنجاقک ها را هم دیوانه کرده بود ، در کنار روستای پله کانی و خوش آب و هوایی برای عکسبرداری توقف کنیم .  ساعت حدود 5 بعد از ظهر بود . ما هیچ نمیدانستیم از آنچه خواهد گذشت . به محض ورود به روستا با استقبال نگاه ها ی خیره از سر کنجکای ولی مهربان و دوست داشتنی اهالی روستا مواجه شدیم . نمی دانم که چگونه از آنچه که خداوند خلق کرده سخن بگویم . حتی من که این تصاویر را می دیدم نمی توانم الان که آن را می نویسم باورشان کنم . شاید شما فکر کنید که در بهشت زندگی می کنید اما یکی از بچه ها گفت : اینجا بهشت دیگریست . صدای روح بخش آب رودخانه که در تمام کوچه های ده رگه هایی جاری از آن را میدیدی، یک لحظه هم انسان آگاهی را که به تماشا آمده بود رها نمی کرد . خدا به سخن آمده بود گفت : می بینی ؟ گفتم : چه را ؟

-         گغت : صفا را ؟

-         گفتم : کجا ؟

-         گفت : آنجا که حتی حیوانات هم در کنار اهالی روستا که انگار هیچکدام هیچ شغلی بجز نشستن در زیر آسمان خدا و نظاره آسمان و نگاه به روستایشان که انگار بر بام آسمان قرار دارد ، ندارند . تضاد ها کنار هم جمع آمده بودن مرغ و خروس و سگ و گربه که انگار سالهاست کینه را کنار گذاشته اند و با راهنمایی خداوند مشکلشان را حل کرده اند . آنجا را ببین .

سرم را برگرداندم . تمام بچه های ده با تمام شور دنبال سر خ. م. الف راه افتاده بودند یکی دوتا که نبودند . شاید بیست یا بیشتر . شادی بی حد و حصر آنها نگفتنی بود .یکیشان چیزی را با لهجه لری داد میزد و بقیه با صدای بلند آن را تکرار می کردند .  پیرمردی با دیدن بچه ها دست به سنگ شد تمام بچه ها فرار کردند . صدای خدارا با تمام گیراییش احساس می کردم نجوا می کرد :  تو ای رهگذر که به دنبال پیامبری می گردی که از کنار خانه ات رد شود ، به تماشا بنشین .

باورت نمی شود هیچکداممان نمی خواستیم این روستای بکر که انگار دست هیولایی انسان امروز به مرزهای پهناورش نرسیده بود را ترک کنیم . درهای چوبی و خانه های کاه گلی .  پیرمردی که کاه را به دم باد می داد و س.الف که اگر چه گرد و غبار چشمانش را می سوزاند اما با چشمانی که اشک عاشقانه ای از کنارشان جاری بود سعی در گرفتن عکس از او داشت .  شب شده بود که به راه افتادیم . دل کنده نمی شد . باورت نمی شودکه هنوز یک کیلومتری در جاده هایی که درختان تنگ در آغوششان می فشردندشان جلونرفته بودیم که دل بچه ها طاقت نیاورد ، همه یکصدا گفتن د: شب را همینجا بمانیم. بالاخره با دردسر مدیر یکی از مدارس ده را پیدا کردیم .

 

( دردسر که میگویم باید بودی و میدی ،که چطور با یک موتور قراضه که نه چراغ داشت و نه نای راه رفتن از این ده به آن ده دنبال مدیر مدرسه ای می گشتیم که بالاخره پیدایش هم نکردیم . ) با هماهنگی تلفنی با مدیر مدرسه شب را در ده ماندیم . صبح به راه افتادیم . صبح زیبای تابستانی ای که با هوای خنکی همه را مست کرده بود . لبخند لحظه ای فراموش نمی شد. سوار مینی بوس شدیم تمام بچه ها سرشان را از شیشه مینی بوس بیرون کرده بودند و دور شدن روستا را تماشا  می کردند . حس عجیبی داشت . هوای دلگشا باعث می شد که حس روحانی تا اوج پیش برود حسی که می گویم شاید این بود که انگار در پوست نمی گنجیدی . یکی از بچه ها با تمام وجود داد زد : خداااااااا! داااااااااااااااااااااااااارم نفففففس می کشششششم . خدا در گوش من زمزمه می کرد : گوارای وجودتان و من صدای آسمانیش را بااشک پاسخ می گفتم . جای تو خالی . به سمت سی سخت . سی سخت در رشته کوه های زاگرس منتظر ما بود . به سمت دریاچه که اسمش را نمی دانم حرکت کردیم البته اسمش مهم هم نیس چون اصلاً خشک هم شده بود . تمام جاده پر بود از زائران طبیعت خداوند . نهار را در کنار رودخانه بزرگی که برای جوجه کباب و بعد هم آبتنی حسابی مهیا بود خوردیم . به سمت سمیرم . روستای ماکون . مقصد بعدی ما اگر چه مانند بهشت دیروزمان نبود اما ادامه ای برای راهی بود که آغاز شده بود . بعد از خوردن چای با اهالی خون گرم روستا به سمت روستای سیور در 30  کیلیومتری سمیرم و در آخرین نقطه استان اصفهان حرکت کردیم . داستان آدم و هبوط او از بهشت را که حتما صدها بار شنیده ای . غربت سنگینی داشته وقتی که از بهشت رانده شده . عصر بود و ما هم خسته بودیم هم دل همه گرفته بود دلیلش را نمی دانستیم . ولی همه منتظر بودیم . آنجا دوباره مثل همیشه خدا به موقع حال مرتبی داد . باران . شنیده ایم ، وقتی که اولین قطره باران روی دستت بچکد تا چهل روز خدا نگاهت می کند . وسط دشتی زرد  بین آن همه سرسبزی ، هوایی که شب را بیشتر از روز نمایان می کرد. دیگر حتی راننده هم دلش سوخت عین دیوانه ها وسط بیابان توقف کردیم. هر کسی دستش را باز کرده بود ، شاید بتواند از زمین کنده شود .آنجا بود که انگار انتظار داری دستت را از بالا بگیرند و بکشند. اشک هایی که آرام از گونه های ما و خداوند جاری می شد نفس کشیدن را واقعاً سخت می کرد .خدا سوال کرد : دلت وا شد ؟ آرام گفتم : هنوز مانده. به زور و باصرار راننده یکی یکی خلوت بچه ها را که هر کدام با خودشان یا شاید با خدایشان خلوت کرده بودند شکستیم. دوستم سعی کرد غربتش را با شعر برایم معنا کند که با تمام فشاری که به گلویش می آمد لرزش صدای بغض آلودش اجازه نمی داد متوجه آنچه می گوید بشوی مهم هم نبود چه می گوید ، حسش را درک می کردم چرا که خودم در حسی که او داشت ، در حال غرق شدن بودم . در کنج دلم عشق را احساس می کردم. شاید باید دل ویرانه می شد تا احساسش کنی.  هرچه به روستا نزدیکتر می شدیم  سرمای برف کوه دنا را بیشتر بر گونه های خود احساس می کردیم . مینی بوس را با زحمت فراوان به داخل ده بردیم جایی که کوچه ها را نه برای وسیله های آهنی و بزرگی مثل مینی بوس ساخته اند  بلکه برای چهارپاییست که به راحتی از درون کوچه های خاکی صاحبش را سواری میدهد . شام طبق معمول حلوا ی زرقانی داشتیم .  اگرچه که آدم از خوردنش سیر نمی شود ، ولی تکرار مکررات برای ما اگر چه با شوخی و خنده های بسیار همراه بود گوارا می نمود اما همچین زیاد هم به دل نمی نشست . صبح روز جمعه 17/5/89 قرار شد ساعت 10 صبح برای حرکت به سمت خانه آماده باشیم . باز در روستا مشغول گشت زنی شدیم . کافی بود از در یک خانه یک یا الله بگویی و وارد شوی.  تا آخر  ده را می توانستی از درون همین خانه لمس کنی اینجا دل های همه به هم راه دارد خانه ها که سهل است . بعد از عکس گرفتن از آنچه که فقط حضور می تواند درکشان کند و نه تصور و نه زبان ،  در مدرسه ای که شب را در آنجا سپری کرده بودیم ، گل فنی بامزده ای زدیم و به سمت خانه حرکت کردیم . ظهر هم کباب ماهی را که یکی از بچه ها با مهارت خاصی برایمان آماده کرده بود زدیم و تازه وارد ترافیک بامزه ی مسافران در راه بازگشت به شیراز شدیم . 3 ساعت در ترافیکی که همه مسافران بیخبر از بازی خداوند را کلافه کرده بود با گفتن جک و صحبت کردن خوش گذراندیم . ساعت 12 شب بود که به خانه رسیدیم .

هنوز برایم یک معماست که ایا من خواب دیدم یا بیدار بودم . بهر حال هر چه بود جای تو مسافر عاشق خالی .

خداایا به خاطر آنچه که نمی دانم رویا بود یا واقعیت یا شاید یک نفس ، شکرت .

 

+ نوشته شده در  89/05/26ساعت 12:17  توسط دبیر وبلاگ  | 

عکس
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/05/26ساعت 0:50  توسط دبیر وبلاگ  | 

مقاله ها
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/05/26ساعت 0:50  توسط دبیر وبلاگ  | 

گزارش و عملکرد انجمن
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/05/26ساعت 0:49  توسط دبیر وبلاگ  | 

معرفی عکاس


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/05/26ساعت 0:47  توسط دبیر وبلاگ  | 

دوستان سلام

روز جمعه 89/5/8 بازم جلسه انجمن بود، از اون جلسه هایی که خیلی ازتصمیمات توش گرفته شدوخانوم مرجان اسلامی هم یکی دیگه از اون مقاله هارو ارائه کرد که درمورد نور در عکاسی بود.مطالب از کتاب (نور و نورپردازی  در عکاسی) نوشته :آندرئاس فینینگر وترجمه:سید امیر ایافت بود.کتاب خوبیه حتما بخونید. قراره از عکسهای بچه ها یه نمایشگاه گذاشته بشه یکی در مرودشت یکی هم  شیراز،زمانش حتما میگم. راستی بازم قراره اردوی عکاسی بریم سه تا اردوی یه روزه.

+ نوشته شده در  89/05/10ساعت 17:34  توسط دبیر وبلاگ  |